|
sarzade |
|
|
مهربانی را بیاموزیم یعنی یک نفر آبیست
موسم نیلوفران در پشت در مانده است
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
موسم نیلوفران یعنی یک نفر می آید از آنسوی دلتنگی
می شود برخاست در باران دست در دست نجیب مهربانی
چشم ها را می شود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
مهربانی را بیاموزیم
مهربانی را بیاموزیم
مهربانی را بیاموزیم
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 9:54 توسط سميه |

نازی ناز کن که دلم پر از نیازه …
شب آتیش بازیه چشمای تو یادم نمیره …
هر غم پنهون تو یه دنیا رازه …
نازی چون،
باغت آبادشه، خورشیدت گرم …
کبکای مست غرورت سینشون نرم …
نقش تو ،
نقش یه پیچک توی چشم انداز ایوون …
من نسیم پاییزم ، دلم پر از شرم …
منو با تنهاییام تنها بزار دلم گرفته..
روزای آفتابی روم نیار دلم گرفته…
نقش من، نقش یه گلدون شکستس
بی گلا آب برای موندن توی ایوون بهار …
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 9:50 توسط سميه |
سنگینی باری که خدا بر دوشمان می گذارد آنقدر نیست که کمرمان را خرد کند آنقدر هست که ما را برای دعا به زانو در آورد ... گفتی که گنه کنی به دوزخ برمت
این را به کسی گو که تو را نشناسد...






+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 10:19 توسط سميه |
همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم... ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی !!! میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ... دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ... وسعت عشق من به تو هم یکیه ... پس اینو بدون از الان و تاهمیشه یکی دوستت دارم. فقط یکی! اين را بـــــه ياد بسپـــــار يک نفر ... يک جايي ... تمام روياهاش لبخند توست ... و زماني که به تو فکر مي کنه احساس مي کنه که زندگي واقعا با ارزشه .... پس هر گاه احساس تنهايي کردي ... اين حقيقت رو به خاطر داشته باش! 
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 10:8 توسط سميه |
نماندنت را بـه فــال نیکـــــ مـی گیــرم.......!!!!!!!!!!!!!!
از کجـا معلــوم کـه مـی ماندی و....
خنـــده هـایت شبیـه خنـده هـای نـامـــردان نمیشد ؟!
از کجـا معلــوم کـه مـی ماندی و
دسـت هـایت بـه جـای بـوی نـــــوازش مـن در خــواب....
بـوی دروغ عـــــاشقـی نمـی داد ؟!
شبـی کـه حــــرف هـایت را زدی.......
دلـم از تلخــــــــی حـرف هـایت شکستـــــــــــــــــ
از کجـا معلــوم کـه اگـر مـی مـــانـدی
لحظــه هـای عــاشقـی بـاز هـم بـا تــــو زیبـا بـــود ؟!
دلگیـــرم از تــو و از عشــــــــقی که هرگز نبود.......!
دلگیـــرم از ایـن روزهـا و شبــــ هـایـی کـه بـرایـم سـاختـی
و خستــه از لحظـه هـایـی کـه پـر از خستگـی هـای مـــن استـــــــــ
دوری مـی تـوانـد بـوی تـــــو را بـا خـود ببـرد
امـا بـــــودنت را در قلبــم نـه !
دوری مـی تــوانـد صـــدایت را بـا خـود ببـرد.......
امـا تکــرار نـام تــــو را در حفـــره هـای مغـزم هرگـــــــــــــــز....!
مـن مـی تـوانـم بـــــــی تــو زندگــی کنـم.....
امـا نقــاشـی هـای بسیــاری مـی میــــــــرد...!
شعــرهـای بسیــاری ســـروده نمـی شــــود....!
و مــن هـر شبـــ پــاهـایـم را بـه دیــوار مـی کــــوبـم.....
تـا دردشـان کمتــــر شــود.
مـــن مـی تـوانـم بـــــی بـوی تــــــــــــــــو...
بـــی شنیــــــــــدن صـدایت........
بــــی دسـت هـایت....
زندگـــی کنـــــــــــــــــــــــــــم..
مـــن مـی تـوانـــم
امـا...
امـا دشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوار است
دلم مرگ میخواهد .....!

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 10:1 توسط سميه |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 9:39 توسط سميه |
من ماندهام و یک برگۀ سفید! یک دنیا حرف ناگفتنی و یک بغل تنهایی ودلتنگی... درد دل من در این کاغذ کوچک جا نمیشود! در این سکوت بغضآلود قطره کوچکی هوس سرسره بازی میکند! و برگۀ سفیدم عاشقانه قطره را در آغوش میکشد! عشق تو نوشتنی نیست... در برگهام، کنار آن قطره، یک قلب میکشم! وقت تمام است. برگهها بالا...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت 9:6 توسط سميه |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 9:53 توسط سميه |
یک نفر در همین نزدیکی ها تنها تو را باور دارد ... کاش می دانستی، من سکوتم حرف است، حرف هایم حرف است، خنده هایم، خنده هایم حرف است. کاش می دانستی، می توانم همه را پیش تو تفسیر کنم. کاش می دانستی کاش می فهمیدی، کاش و صد کاش نمی ترسیدی که مبادا دل من پیش دلت گیر کند، یا نگاهم تلی از عشق به دستان تو زنجیر کند. من کمی زودتر از خیلی دیر، مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد. تو نترس، سایه ها بوی مرا سوی مشام تو نخواهند آورد. کاش می دانستی، چه غریبانه به دنبال دلم خواهی گشت، در زمانی که برای غربتت سینه دلسوزی نیست. تازه خواهی فهمید، مثل من عاشق مغرور شب افروزی نیست.
به وسعت یک زندگی برایت جا گذاشته است ...
خیالت راحت باشد
آرام چشمهایت را ببند
یک نفر برای همه نگرانی هایت بیدار است
یک نفر که از همه زیبایی های دنیا
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 9:52 توسط سميه |

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت 9:43 توسط سميه |
| ||||||